تبليغاتX
رویای زرد
برای کسانی که مرا میفهمند
سالها بود می خواستم از یک جایی از نقطه سر خطی شروع کنم چون بی شک میدانم که زندگی من

وتمام بلاها و مشکلاتی که برای من پیش آمده بود ، می آمد می تواند حداقل چیزی شود که یک روز

کسی با خواندنش با خودش حرف نزند و شخصیت رؤیاهایش را دعوا نکند .

بعضی از روانپزشک ها اسمش و روانپریشی ، بعضی هاشون هم می گویند که دچار دوگانگی

 شخصیتی شده است ولی حقیقت امر این بود که من د چار چیزی فرا تر از چند گانگی بودم بعضی وقت

ها از خودم خوشم می آمد و بعضی اوقات هم حالم از خودم بهم می خورد چون مثل یک خمیر بازی

منعطف وشکل پذ یر بودم و مدت ها می تونستم در آن حالت ها بی عیب و نقص حفظ جایگاه کنم

وخیلی هم دوست داشتم که خودم باشم و هیچ گاه نتونستم جوابی برای خودم پیدا کنم ، شده بودم

کسی که خودم هم از خلقت خودم در عجب بودم واکثر اوقات برای اینکه راستش سکته نکنم نعمت و

مرحمت خدا می دونستم وسلاحی که خدا به من عطا کرده بود می دونستم ، دلم خیلی نازک خیلی

 نازک بود تنها نکته ای که در خودم کشف کردم ،ولی یه چیز دیگه هم کشف کردم  که واقعاً به یک نحوی

با خدای عالم سر و سری دارم که خودم هم از درک آن سخت عاجز بودم و برای همین بود که امیدم را به

 خدایم از دست نمی دادم حتی زمانی که دنیا یک جبهه و من تنها یک جبهه شده بودیم حراسی بهدل

 راه نمی دادم.

من بعضی لحظه ها شده باور کنید به خدای خودم می خندیدم و طوری با او صحبت می کردم که اگر

کسی مرا می دید فکر می کرد که واقعاً کسی با من است و یا واقعاً کارم تمام شده و کاملاً دیوانه شدم 

 ، ولی من خدای خودم را حس می کردم با تمام وجودم ولی با اینکه دست گیرش کم و حال گیریش بی

 حد واندازه ،ولی خدای من بود ودوسش داشتم و دارم .

باور کنید یک بار 500تومان روی قرآن گذاشتم ساده ازش خواستم حقم را زا کسی که دلم را شکسته

بود بگیره ،پایش را شکست و دلم خنک شد و من عادت نفرین ندارم ،از دعاهای بد من بوده که اقرار می

 کنم چون حس می کنم مثل حکایت قول چراغ جادو یکی از فرصت هایی که خدا بهم داده بود و صدایم را

 می شنید از دست دادم فقط از سر خود خواهی و جهل دردعایی که شاید اگر چیزی دیگر بود یا برای

خودم یا برای یک محتاج شاید نجات بخش می شد.

من از خدای خودم کسی را دوستش دارم خواستم و نمی دانم چه خواهد شد ، ولی نگفتم چرا به

 خدای خودم می خندیدم جریان این بود کهمثل یک بچه که انگار لج افتاده باشد با من برخورد می کرد

،دست به طلا می زدم خاکستر می شد،بد امتحانی بود.

ولی حقیقتاً تنها کسی که من با این همه مشکلاتم با اونراحت بودم وهر چقدر سیلیم می زد نمی

رنجیدم خدا بود ، با تندی هایش دوستش داشتم اون خدای من بود ، وقتی خیلی دلم می گرفت یا

مشکلی برام پیش می آمد دستم را می گرفت مهربون می شد اشکهایم را مرحم دلم خونم می کرد

حرف زدذنم با خودش را گلستان وجود آتشم می کرد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 19:26  توسط ش_سپید  | 

شبه نامه اول

بدون اينكه متوجه تغييرات اطرافم بشم از همه چيزو همه كس فاصله گرفته بودم ومن بي توجه به چيز هايي كه پشت سرم جا

مي ماند همچنان در حركت بودم زيربار سختي هاي زندگي فلاكت بارم از غروري كه داشتم كمر خم نمي كردم هيچ نقطه ي

اميدي ديده نمي شد انگار ،نه، برام به هر نحوي ثابت شده بود كه نه من از اين دنيا بودمنه دنيا از براي من ،در عالمي سير

مي كردم هيچ سنخيتي باآن نداشتم تا جايي كه حتي متوجه حضور خودكاري كه خداگاه شروع به نوشتن سرنوشت بي آغاز و

پايان من كرد نشدم ،ولي خوب ميدانستم هر جه بخواهد بنويسد مي نويسد وتنها كلامي كه معلوم وآشكار بود اينكه اصلاً تمايلي

به گذشته ي تلخ ودرهم من نداشت وهمون زندگي ي كه هيچ گاه كودكيم درآن تصوير خوبي نداشت ونوجوانيم درآن قدنمي كشيد

و نه جواني درآن شكل مي گرفت ، گذشته اي كه دوچرخه ويك توپ فوتبال ر‍ؤياهاييند كه شبهاي زيادي در ذهن تنهاي من پرسه

زده بودند .

كلاف درهمي بود گذشته اي كه هيچ وقت دوست نداشتم حقيقتش را آشكار كنم آنقدركام مرا تلخ كرده كه بارها مرا تا سرحدمرگ

عصيان مي داد.

هزار بارشده كه از خودم مي پرسيدم مرگ بهتر است يا زندگي؟

اصلاً چيز خوب هم وجود دارد؟

خنده چطور صورت يك انسان را متحول ميكند؟

درحقيقت من ازكلمه ي خوشبختي هيچ چيزي يا اطلاعاتي نداشتم ،آنقدربرام غريب وگنگ بودكه انگاربه وجود خدا فكر مي كردم

وداشت مرا به سرحد جنون مي رساند من شده بوم كسي كه نه زبانش باعقايدش ونه عقايدش با ظاهرش ونه تجاربش با موجودي

كه تبديل شده بود تعادلي داشت وشايد چندين از دوستاني كه نه مي خواهم اسمي ازشان برده شود ونه يادور روزهاي تلخي چون

حلال براي آنان شوم ،از پاي طناب دار،سم وقرص،خوسوزي وخودزني ،هركس به شكلي نجات دادم چون من خودم حاصل و

متولده ي يه مرگ تلخ ودردآور كپسويلم وسالهاست زجرم ميدهد براي همين هميشه حرفهام از قلب همچين آدمهايي سر چشمه

مي گرفت ولي در حقيقت وا‍ ژه هاي من كه براي منصرف كردن آنها از مرگ استفاده مي كردم از من نبود وفقط روايتي بوداز

يك تجربه تلخي كه عمري است مثل عقربي كه در وجودم رخنه كرده هرساعت وثانيه با نيش زهراگينش يادآور شايد اشتباهم

مي شود.

خستگي در تمام استخوان هايي كه مرا سرپا نگهداشته اند زوزه مي كشدومرااز پشت دروغ هايي كه بوي خوشبختي مي داد

فراري مي داد دنيا خيلي برايم كوچك وناچيز شده بود تنها كسي را كه دوست داشتم ودارم وتنها رنگي بود كه چشمانم به حضورش منور مي شد مدام كم رنگ و كمرنگ تر مي شد ، داشتم اون و هم از دست مي دادم به جرم اينكه تنها بودم وبعضي وقت ها ...خدا ببخشه منو ...انگار خدا هم منو فراموش مي كرد.

 اينقدرتنها شده بودم كه اكثر اوقاتم را با خودم وشخصيت هاي رؤياهايم به بحث مي نشستم وبعضي اوقات هم دعوام مي شد

بدون استثنا من شخصيت خياليم را خفه ميكردم،كتك ميزدم ،فوش مي دادم و اون التماس مي كرد ولي وقتي ذهنم چشم باز مي كرد باز من بودم ومن تنهاي تنها.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 12:18  توسط ش_سپید  | 

سلام دوستانم به زودی کار جدیدم با عنوان ((پیاده تا بهشت۱پست-سواره تا دوزخ ۱پست ))

دیدگان شما را بوسه می زند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 20:47  توسط ش_سپید  | 

خوش اومدین دوستانم 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 18:18  توسط ش_سپید  | 

تهران درخت پیر بی فرجام

درخت سیاه گلستان

حالم به هم می خورد از این کرم های قرمز بی آر تی

این موریانه های خط واحد

ازسوراخ های تنش صدای ترمز قطار به گوش می آید

پر است از لانه ی کلاغ های مطبوعات

شته ها مثل خوره به جانش افتاده اند

هیچ ثمری بی اجازه ی آدمها نمی دهد

در ختان  همه به ار تفاعات گریخته اند

چند برگ سبز اگر در تصویرش می بینید

آنها را شهرداری ها از پاساژهای معتبر خریده اند

تهران چند سوایی مهمان  رود های دماوند بود

کُنده نبود دودی از او بلند شود

جوان و سر سبز بود

ثمرش آن همه رها ورد بود

تو معتاد کراکی

تنت بوی انزجار می دهد

خو دت را جمع کن

بهارهاآمدند واز بس خروجی و ورودی تابلو زده بودی سر از کمر بندی ها درآورد و جایی

 دیگربهار شد


ش.سپید 1388

ایلام

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 0:18  توسط ش_سپید  | 

امسال به بهار اس ام اس دادم

گفت:خواهدآمد

صبورباشم

کوه می شوم تا بهار بیاید

ودوباره در تنم سبز شود

تا همه کوه را به خاطر بهارش دوست بدارند
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 0:2  توسط ش_سپید  | 

چرا آدمها هنگام افتادن صدای چوب نمی شنوند

چوب خدا

.................................................

...............................

قلاب را باید اول به دل ماهی انداخت

بعد به دهان

.............................................

 

              ش. سپید۱۳۸۸

             ایلام

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 11:51  توسط ش_سپید  | 

روزی خدایی بود و بنده هایش.میان آن همه بنده .بنده ای بود گله مند از خدایش .

خون گریه می کرد از دست خدایش . خدا حکم کرده بود این امتحانی است .

بنده را طاعت بندگی است و این آسمانی است .بنده ناچار و درمانده از حتی خدایش.

دیگر طوری می گریست که حتی به او هم نرسد صدایش ..

و اما خدا ...می دانست بنده ای به حکم همان طاعت بندگی عاشق شده است. اما

همه می پندارند کافر شده است .بنده های دیگر نفهمیدنش . بر خاک ظلت کشیدنش

/طرح اقبال او را .تیره بختی دیدند فال اورا .شبانگاهان خاموش بود چراغش .دیده های

خیس و ملتهب از فراغش . حال روز گارش هم تیره تار شد . خورشید از پشت پلکهای

گلش بیدار شد .دیدی روز و شبش همدست شده اند . بی خیال شدی خدایا؟

نمیبینی در دلداریش کمدست شده اند .....

.وخدا همچنان خاموش مانده است

بنده میداند که اورا به زمین رانده است

زمین جای تنگی است خدایا ..

یا مرحم تنهاییش ده یا .....

 

                           ش. سپید۱۳۸۸

                          ایلام

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 11:48  توسط ش_سپید  | 

ساده رسیدن هیچ وقت

 

به معنای ساده برگشتن نیست

...............................

.................

هیچ ماندنی دلیل نرفتن نیست

.............................

                           ش . سپید۱۳۸۸

                                    ایلام

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 11:33  توسط ش_سپید  | 

کاش دل فقط یک صافی بود 

به جای سینه بسته به دار قالی بود
یا نه..

با سیاهی این روزها به اندازه خالی بود 

 تا حداقل زحمتی کشیده شود برای تیر زدن به قلب کسی 

..........

                                                            ش.سپید1388
   
                                                        ایلام
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 12:32  توسط ش_سپید  | 

هیچ گاه نمی توانم بفهمم که چه حسی خواهم داشت وقتی که به آخر خط برسم ، نمی دانم آنگاه

کسی را خواهم یافت از او بپرسم ،نمی دانم چرا تمام عمرم خود را از این دنیا ندیدم و خود را جزئی 

از آن حس نکردم ،چرا با اینکه می دانستم بازهم خطا کردم یعنی گناه کردم و اصلاً نمی دانم چرا

این حرفها را باید می نوشتم ، حس غریبی است از دنیا بریدن ، فقط با یک رنگ نقاشی کشیدن،

تمام عالم را از چشمی ملتهب دیدن ، شاید عاشق شدم ، همدست شقایق شدم، یا نه بازیچه ی

دست دقایق شدم، ولی هر چه هست در من غریب است ،غریب نباشد این که دست روی چشمان

من گذاشته عجیب است ...

نه می فهممش ،نه فهمیدنی است ،

آنکه چشمان مرا بسته و درگوش من زمزمه می کند :

له لا لا لا بخواب

گلم بی وفایی دیدی دنیا همین است 

له لا لا لا بخواب

کابوس آزادی دیدی حقیقت در کمین است


                                                        ش.سپید1388
              
                                                     ایلام
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 12:29  توسط ش_سپید  | 

دست تقدیر مشتی حادثه بود که به باغ گل من انداخت ، نفهمیدم چرا این آفت را به جان گل من 

انداخت،چه کسی از تنهایی های من خبر داشت که من از افتادن حادثه خبر داشته باشم ،چه می

چه می دانستم حادثه در دستان من بود ، تقدیر همان خود من بود،

چه می دانستم گل من همین قامت رعنا است ، که ریشه هایش لای دستانم جمع بود ،
 
چه می دانستم دستان من دستان تقدیر،زمستان سردی های من و رفتن او حادثه شود ،

یک اشتباه و این متن درهم مدح فراغ او شود.....


                                                                  ش.سپید1388
                                              
                                                                 ایلام
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 12:11  توسط ش_سپید  | 

امواجی بلندو آرام

خلیج شتر بانان را

  مهمان لنج های خیالی کرد

ملوانان بی گوشت و سوخته کرد

...

دزدان دریایی به غارت واژه آمدند

به بنده گیری لیلیان رویاهای

شبهای ماسه ای

....

                                               ش سپید۱۳۸۸

                                        ایلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 12:32  توسط ش_سپید  | 

سوار اتاق آدم باری شدم

به دنبال خودم می گشتم

انگار زمین زیر چرخها می چرخید

به شرق شهر

به دیار مردان آفتاب می رفتم

به خلیج شتر بانان

به دیار دخترکان کوزه به دوش

که شهوت آفتاب در چهره دارند

زلال مهتاب به کوزه دارند

تعارفشان راستکی است

رد پایشان روی ماسه مثل پری است

از ملوانان از کویر برگشته شنیدم

...

کویر جنده است

اتش ناک

عقربه هایش خیلی ترین سمی اند

ترسیدم ...

لای این امواج ماسه ای تا به خود رسیدم

فهمیدم ؟

زیر این آسمان کبود

تابلو نداشت نمی دانم هرجا بود جای من نبود

....

                             ش. سپید۱۳۸۸

                           ایلام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 12:24  توسط ش_سپید  | 

با عرض معذرت از تمامی دوستان

برای تمام کم کاریهایم

تا چندی دیگر با مجموعه ی کوتاهی با نام از روزی که دفترم گم شد

 در خدمت دوستان خواهم بود

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 12:45  توسط ش_سپید  | 

به نام خدا

کاش این چند کتاب شعر را هم نمی خواندم...

کاش شعر در رگهایم جاری نمی شد...

کاش همه چیزجلوی چشمان من فقط چیز باشند‌‌...

صداها/نگاهها/پنجره/درب/آیینه...همه وهمه فقط خودشان بودند

وحرفی برای گفتن نداشته باشند.

دنیای سختی داریم همه چیز غیر عادی است همه چیز و همه کس

زنده هستند حتی جمجمه های مردگان"دردنیای ما چیزی یا کسی نمی میردمرگ فقط در بی واژه گی به خواب خطوط می رود.

خسته شدم از اینکه وراجی شب بوهای باغچه را باید تحمل کنم.

خسته شدماز قهروآشتی آفتاب ومهتاب"بازی گوشی سارا ودارا

عروسک های طرح جلد دفترم.

خسته شدم از بس ماهی های کوچک حوض را آشتی دادم"از بس ستاره را ازشب خواستگاری کردم....خسته شدم....

خوش به حالتان از ورق های دفترانتان فقط برای حساب وکتاب استفاده می کنید.....

خوش به حالتان دقدقه ی عمرتان فقط چند تومان ناقابل است .

خوش به حالتان همدیگر را فقط سر سفره به یاد دارید "شب دفتر حضور غیاب دارید....

خوش به حالتان چهره هارا فقط به اندازه ی بره ی آبگوشت دیشب به یاد دارید....

خوش به حالتان به حرف های ما گوش نمی دهید"به ماجزامیان به عشق مبتلا اعتنا نمی کنید...

خوش به حالتان که مثل ما نیستید ....

خوش به حالتان....

                                                                      شبه سپید۱۳۸۸

                                                             ایلام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 18:8  توسط ش_سپید  | 

شبه  سپید...

                                     قبل از حادثه..

       کجا؟

دنبال جاده .

چشمانت چرا آبی است ؟

فصلی از آسمان در نگاه من ورق خورده

پاهایم مبتلا به رفتن

دستانم آغشته به غروبند

...

وساعاتی که از کنارمان می گذشتند ...

ابرهایی که نشانه کرده بودیم کجا هستند ؟

...

دریا یکی دو موج نزدیک آمده

و رفتند قطره چینی

تا دامن هاشان را از باران پر کنند

...

ما کجا هستیم ؟

...همین نزدیکی ها

...حاشیه ی همین ورق ها

...پشت همین  واژه ها

....../

باران می آید ...

واژه ها را هول و ولا برداشته است ...

هوا که صاف بود؟

...باران نیست

 خدا عاشق شده است

                     ...ابر نیست

چشمان عاشقی است

که از زندگی خسته شده است ............../

                                                                                  ش. سپید۱۳۸۸

                                                                                          ایلام

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 12:43  توسط ش_سپید  | 

دختران پرسه های فاسد

...

دخترانی در تن جامه های شهوت

...

عقربه های فهشا

       متعرضین بکارت زمانه

تولد ابلیس را هل هله می کشند

...

و چه تن هایی که در گور نمی رقصند

...

                                   ش. سپید۱۳۸۸

                                  ایلام

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 12:33  توسط ش_سپید  | 

گذر از مرز (1)

گذر از مرز (۲)

به زودی در اینوبلاگ به نمایش گذاشته خواهندشد

.....؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 10:49  توسط ش_سپید  | 

پشت پلکات ستاره ها لونه کردن

پر ِ دردن"همه آه اند " همه سردن

آسمون هستی شو داده پای ِ چشات

عمر منم باشه " فرش زیر پاهات

گریه نکن مادر " مادر ِ قشنگم

اشکات زنجیرن به پای ِ دلِ تنگم

می دونم دعات نباشه پشت سرم

مثل  عقابیم که بی بال و پرم

خدا نکنه یه روز بری از پیشم

اون وقت ماتم" آخه از همه عالم کیشم

گریه نکن مادر " مادر قشنگم

اشکات زنجیرن به پای دلِ تنگم

خدا وُ فرشته هاش دوستون دارن

میگه ببوسین پاشون و اینا مادرن

دعا کن برگردم باز به آشیونه

فانوس قطره ها عشقِ دریاشونه

 

ش.سپید۱۳۸۸

ایلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 14:24  توسط ش_سپید  |